|
|
|
| به یزدان اگر ما خرد داشتیم کجا این سرانجام بد داشتیم
سلام حال همه ما خوب است اما تو باور نکن........
باید به روز می شدم باهمه زخم ها ، تنهایی ها، بی حوصله گی ها... در اطاقی که روزی هزار بار استفراغم می کند باید به روز می شدم تنها برای اینکه... نمی دانم؟!! این روزها خیلی دلتنگم دلتنگم.... دلتنگم... دلتنگ (حسین شریفی) که این روزها می بینمش اما هر چه فریادش می کنم حرفی نمی زند حسین جان! دلم برای شعر خواندنت تنگ شده برای انجمن سه شنبه های تیشتر دلم برای دلتنگی هایت، صبوریت،فریادهای بی صدایت، برای ان همه نمکدان شکسته ........ حرفی بزن، چیزی بگو،کی شعر می شویم؟ دلم برای بچه ها تنگ شده...
(دکتر موسوی عزیز!) چه بگویم...؟ حرفی نمانده ... که گم شده ام که این اطاق ،این خانه،این کوچه تاریک است نمی خواهید چراغی روشن کنید؟؟ یک چراغ خاموش است،یک چراغ روشن نیست کوچه ایی که تاریک است،جای شعر گفتن نیست دلتنگم استاد... دلتنگم شعری از دکتر سید مهدی موسوی در وبلاگ فاطمه اختصاری عزیز این روزها فقط می گذرد می گذرد که گذشته باشد...همین!
...و گاهی زود دیر می شود... برای اینکه به دوست خوبم، مهربانم، عزیزم باران سپید گفته باشم تولد کتابت مبارک. لیلا مشفق! قلمت معجزه ایی بود در ادبیات مازندران قلمت همیشه بارانی.. راستی! دوست شاعرم( شایا تجلی) و کارناوال کتابش در شهر بابل روزمررگی مان را به تماشا ننشسته است اما این هم چیزی از دلتنگیم کم نمی کند حتا اگر روزهایم را با فرشته کوچکی قسمت کنم که دلخوشی روزهایم شده که مهربانی بال های کوچکش خواب ستاره ها را به هم زده ( فرشته جانفزا) فرشته کوچک شعر بابل به دنیای مجازی پا گذاشت.
میدانید! آمده ام که ایرانی باشم نه انیرانی امده ام بگویم چو ایران نباشد تن من... تن من ... درد میکند کجا گریه کنم وقتی همه شانه خالی میکنند؟ دلتنگیهایم را دوستانم به رخم کشیدند تا به(انجمن جوانان سپید پارس) رسیدم شما هم به حرمت خون سرخ ایرانیتان به ما بپیوندید اینهم شماره دبیر انجمن( دارا ) ۰۹۳۵۸۰۳۹۶۹۶
دلتنگ هایم از اطاقم بیرون زده تمام باغچه را پر کرده می ترسم... کسی در حیاط را ببندد... کسی...........
اینم شعری تقدیم به روزهای نارنجی زندگی ام.........
شهری از سایه های بی ناخن شهری از سایه های بی دندان شهری از خانه های کافوری هر اطاقش شبیه یک زندان *** یادگاری ناخن دیوار یادگاری نامه و گریه جای خالی یک نفر در من به خیال که می دهی تکیه؟ *** دوستت داشتم ولی باید در خیابان سکوت می کردم دست من را بگیر محکم تر از تو هم هی سقوط می کردم *** لطف کن اشک را برم گردان گریه ام درد می کند امشب مثل لیوان خسته چایی گر گرفته تمام من از تب *** مثل تختی که بالشش مرده حال من را تو هم نمی فهمی خواستم تا ترا بغل بکنم قاب عکست شکست می فهمی؟؟ *** می بُرد می بُرم که می پاشد قهوهء تلخ چشم های من طعم کافور می دهد لبهام مرگ مرده ست در صدای من *** می دوم از اطاق خود بیرون بوی خون غروب می آید در خزر غرق می شوم اما جسدم از جنوب می آید *** بندری می زند کسی در من شهر از دست سایه ها عاصی ست مثل پرواز آخر ققنوس مرگ آغاز یک دموکراسی ست
+
تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 4:33 نويسنده الهام قریشی
|
|
|