تبليغاتX
سلام هم نفس روزهای پائیزی

 

این شعر تقدیم به تو که دوستم نداری

تقدیم به عشق که پشت سرم حرف می زند

تقدیم به اتاقم که تحملم می کند

تقدیم به روحم که زخم هایش درد می کند

و تقدیم به موریانه هائی که دست های مرا می جوند.

حالا بدون دست چگونه بنویسم : شعر!

 

هیپنوتیزم نبود

من سال های خستگی ام را

توی چشم های تو خوابیدم

روی فیلی که هندوستان نداشت

ساعتم به تو نرسیده تیک گرفت

و کفش هایم خیابان را خسته کرد

شاید روزی توی جیب شلوارت بخوابم

دست هایت! دنبال من نگرد

من از سوراخش رد نمی شوم

میمون ِ تمام شعبده باز های شهرم

فقط چند ژن از خوشبختی فاصله گرفته ام ، همین!

بخند!

سال هاست که پشت تو گریه می کنم

و مادرزاد لبخندم فلج است

عشق هیپنوتیزمی نیست که روی تخت اتفاق می افتد

تنها خمیازه ای بود که من را خواباند

و من که هیچ وقت مستاجر رویای کسی نبودم

روی همه نیمکت ها خواب دیدم

آدم کوتوله حرف های شما هستم

با دامن کوتاه و ریش بلندم دنبال جفت من نگرد

من دور انگشت کسی جا نمی شوم

بنویس پایم از تمام قبرها بیرون مانده

ببخشید! این زبان شما نیست  که دور پای کسی پیچیده؟

که کویر با آب دهان شما  هم تر نمی شود

نه ! عشقی نبود

من به احترام سال های خستگی ام سکوت کرده ام.

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 16:52 نويسنده الهام قریشی |

________________ سلام هم نفس روزهای پائیزی ______________________