|
|
|
| نوشداروی من خدا حافظ آه بانوی من خداحافظ
به گمانت که میروی از دل میروم تو نمیروی ازدل
حرف میزد نگاه تو رک بود دلت از دست عشق نازک بود
عشق من کم نیاور امشب تو عشق بالا بیاور امشب تو
ما کلامان همیشه قاضی بود عشق پیش تو بچه بازی بود
ما که دست ترا نشان کردیم ما که خورشید دستتان کردیم
ما دل شیر را نشان دادیم عشق را خوب یادتان دادیم
عشق شیر است و شیر ترسو نیست پشت چشم شما... نه... ابرو نیست
عشق تو آبرو ندارد مرد کف دست تو مو ندارد مرد
زیر این گنبد سیاه کبود عشق تو خوب دورمان زده بود
دورمان زد شبیه یک میدان روی پاهای خاکی اتوبان
اتوبان هم پلیس وقاضی داشت اتوبان حس عشق باری داشت
سرعت تو وگشت نامحسوس داد میزد دلم نرو...افسوس
ترمز از سرعت تو می ترسید دست ما هم به گرد تو نرسید
دلمان سرخ و رنگ و رومان زرد نرسیدیم و عشق قرمز کرد
عشق ترسید و رقص آژیر است عشق آمد ولی کمی دیر است
آه این آمبولانسها پیرند مثل تو از من و خودم سیرند
به گمانت که میروی از دل میروم تو نمیروی ازدل
نوشداروی من خدا حافظ آه بانوی من خدا حافظ
+
تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:59 نويسنده الهام قریشی
|
سلام
بعد ۱۰ ماه دوباره سلام هنوزم هستم مرسی که نزاشتین در این خونه تخته بشه فقط اومدم بگم بدون شقایق هم میشه زندگی کرد هرچند این جهان پر از صدای حرکت پای مردمانیست که هم چنان که ترا میبوسند در ذهنشان طناب دار ترا می بافند اما اما مهم نیست سرتون سلامت
+
تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:42 نويسنده الهام قریشی
|
|