|
|
|
| بین این جمله های معترضه,چشمهامان دروغگو شده اند عینکت را بزن به چشمانت,دستهامان دوباره روشده اند
کوله پشتی درد بر دوشم,چشم خود را بریز پشت سرم بغض های شکسته مانند , استخوانی دراین گلو شده اند
ساده لوحانه عاشقت بودم... ساده لوحانه عاشقم بودی دست من که نبود این مردم , سینه چاکان آبرو شده اند
سیب بر روی گونه ام رویید , تب عشقت انار زاییده جای پاشویه کردنش اینها, بر تنش مثل یک پتو شده اند
سگ گله! چه برسرت آمد,گوسفندی به گرگ تن داده آه این بره های کوچک هم , گرگهای درنده خو شده اند
برزدی خویش رادلم گم شد,این دروغ نجیب چوپان داشت بره هامان پلنگ را خوردند, بره ها زود کینه جو شده اند
تو زبان مرا نفهمیدی , بوی کافور می دهد این شهر آفتابی ترین شب عشقست ... اسکلتها سفید مو شده اند
+
تاريخ شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:52 نويسنده الهام قریشی
|
|
|